سال گذشته حوالی مرداد ماه بود که بعد از دردسرهای فراوان اما شیرین، خدا قسمت کرد و راهی سفر نجف و کربلا شدم. راه بس سخت می نمود و مسیر بی اندازه پر سنگلاخ. شب مبعث بود که به شهر نجف اشرف نزدیک می شدیم. در راه، همه بسیار اذیت شدیم. حدود ۴ ساعت در گرمای سوزان مرز مهران معطل شدیم. ۱ ساعتی هم آن طرف مرز منتظر اتوبوسهاي عراقي شديم. هر چه در خاك عراق بيشتر پيش مي رفتيم بر گرماي هوا هم افزوده مي شد. از بد حادثه يكی از این اتوبوس های فوقالعاده قديمي- از همين بنزهاي ۱۳، ۱۴ سال پيش شركت واحد- نصيبمان شد. اتوبوس كولر نداشت و راننده هم دماي هوا را ۵۴ درجه اعلام كرد. واقعا طاقت فرسا بود. اندك آبي را هم كه از مرز با خود آورده بوديم تبديل به آب جوش شده بود. اما همه اين مصائب يك طرف، شيريني زيارت عليبنابيطالب (ع) هم طرف ديگر. لحظهاي كه تامل مي كردي در حال رفتن به كجا هستي، همه اين مرارتها رنگ مي باخت و خنكايي سراسر وجودت را فرا مي گرفت. تشنگي، گرما، مسافت طولاني و همه چيز را يكباره فراموش مي كردي و غرق شيريني لحظه ديدار مي شدي...
بعد از دو ساعتي به استراحتگاهي رسيديم كه نهاري بينهايت بيمزه و آبي گرم خورديم و نماز هم خوانديم. دوباره راه افتاديم. مقداري از مسير را كه طي كرديم مسئول كاروان متوجه تغيير مسير شد و به راننده هم گفت. او جواب داد كه مسيرهاي اصلي را امشب به دليل شلوغي بسيار زياد نجف بستهاند و به همين خاطر بايد از مسير هاي ديگر عبور كنيم. همين مساله باعث شد كه ۳ ساعت تاخير داشته باشيم. خلاصه اينكه بعد از كلي تاخير و توقفهاي طولاني در ايستهاي بازرسي، نزديك ورودي اصلي شهر نجف ميشديم. از فاصله ۲۰۰ متري سرم را از پنجره بيرون بردم و ديدم كه اتوبوسها را نگه داشتهاند و هر ۱۵ دقيقه يك بار اجازه ورود یکی را می دهند. تا به ما ميرسيد يك ساعتي طول ميكشيد. تصميم گرفتم چند دقيقهاي بخوابم. ۱ ساعت و نيمي گذشته بود كه با صداي اذان مغرب از خواب بيدار شدم. متوجه شدم كه ماشين هم در حال راه افتادن است. گيت را كه پشت سر گذاشتيم و رسما وارد شهر شديم، صداي اساماس موبايلم بلند شد. ديدم از طرف باباست كه معمولا كم اساماس ميدهد. نوشته بود:
"تو اينك بر انسان كامل وارد شدهاي. درياب لحظهاي را كه تكرار ناشدني است."
حيران و مبهوت مانده بودم. شادي عظيمي را در خودم احساس ميكردم. از اينكه پس از طي اين همه مسافت سخت و طولاني، "پدر" چنين پيغامي برايم فرستاده بود و اينقدر هم دقيق...
حالا كه باز نگاهی به آن اساماس مياندازم، دوباره دلم هواي "پدر" مي كند و آن پیغام شیرین در فضاي بينظير شهر نجف...
گر من
از باغ تو
یک میوه بچینم
چه شود
پ.ن: این عکس را هم به خاطر جواد گلزار عزیز اینجا گذاشتم که عکس میوه معهود را خواسته بود!
.jpg)
رجبعلی مزروعی روز شنبه در جمع تعدادی از اعضای انجمن صنفی روزنامه نگاران که به دعوت این تشکل در محل سالن اجتماعات انجمن گرد هم آمده بودند به تشریح مسائل جاری انجمن و نامه اخیر وزارت کار مبنی بر انحلال این تشکل پرداخت. ادامه عکسها در باران


