به همين سادگي فيلم بسيار متيني است. شايد بسياري از ما دوست داشتيم كه ميركريمي بار ديگر فضاي <خيلي دور، خيلي نزديك> و يا <زير نور ماه> را برايمان تکرار كند. اما اينكه محدود به موفقيتهاي پيشين نیست و هر بار خود را در معرض آزموني جديد قرار ميدهد جسارتش در فيلمسازي را نشان ميدهد، حتي اگر منتقدان بخواهند او را سرزنش كنند كه چرا به عقب بازگشته است. به هر روي هر فيلمسازي ممكن است در هر دورهاي دغدغههاي خاص خودش را داشته باشد و دغدغه فيلم جديد رضا ميركريمي زني است درون خانوادهاي از طبقه متوسط، يا بهتر بگويم نگرانيهاي زني در خانواده. از آن دست زناني كه در نظر اول تصور ميكنيم هيچ مشكلي ندارند، همه چيز به كام است و اوضاع روبراه.

يكي از ويژگيهاي مهم فيلم اين است كه مخاطب همراه دوربين وارد خانه ميشود و همه چيز را از نزديك زير نظر ميگيرد. به عبارتي زاويه ديد دوربين همان <پي او وي> مخاطب است. دوربين از اين اتاق به آن اتاق ميرود و خلاصه همه جا را سرك ميكشد تا مانند گزارشي ما را از وضعيت اين خانه و ساكنانش آگاه كند. البته حسن اين گزارش اين است كه قضاوتي نميكند و فقط ما را با خود به قصد نشان دادن واقعيت همراه ميكند. برخلاف <خيلي دور، خيلي نزديك> كه بسياري از زوايا و حركتهاي دوربين معنادار بود و نقش مهمي در شكلگيري ذهنيت مخاطب داشت اينجا اما چنين نيست و در عوض دوربين روي دست و استفاده از لنز مديوم و نماهاي درشت تاثيري مهم در روند فيلم دارد.
سادگي دومين ويژگي مهم فيلم است. يعني شما احساس نميكنيد كه اتفاق فوقالعاده مهمي در حال رخ دادن است در حالي كه در واقع تصميمگيري و تحول امري پر اهمیت است و نشان دادن اين تحول به صورت لطيف و ظريف در عين آرامش و ضرباهنگ نسبتا خوب فيلم (البته اندكي پس از ابتداي فيلم) به علاوه جزئيات و ريزهكاريهاي معمول ميركريمي فيلم را دلنشين ميكند. جزئياتي از قبيل زماني كه طاهره سراغ عابربانك ميرود و دستگاه كارتش را ميخورد؛ پيرمرد به او تذكر ميدهد كه بايد پسورد را بداني!، ديشهاي روي بام، آنجا كه پسر كلمه انگليسي خانهدار كوك (آشپز) و هاوس وركر را نميداند، يا اينكه دوست ندارد مادرش او را به كلاس ببرد، لهجه تركي طاهره و لهجه جنوبي امير در پايتخت، نبود امير در طول فيلم و... همه اين جزئيات دقيق به شدت تاثيرگذارند و تماشاگر را وادار به تامل ميكنند و اين اتفاق نيكي است.
همه چيز در نهايت آرامش رخ ميدهد مثل تمام اتفاقاتي كه ممكن است براي ما در يك روز پيش آيد. اين متانت و سادگي اما به فيلم ضربه هم ميزند. با دوربين كه وارد خانه طاهره كاظمي يا همان محمدپور ميشويم شاهد خانه زني از طبقه متوسطيم كه مشغول رتق و فتق امور منزل است. مثل ريختن لباس در ماشين لباسشويي، تميز كردن، چاي دم كردن و قس عليهذا. دوربين اين طرف و آن طرف ميرود و آدمها را دنبال ميكند. كارگردان شايد ميتوانست سكانسهاي آغازين فيلم را اندكي تلخيص كند، زيرا به شدت كسالتآور است. هرقدر هم كه فيلمساز در فكر مخاطب خاص باشد نبايد جذابيت يك اثر را هم از ياد ببرد. در حقيقت ساختار فيلم به همين سادگي در مقايسه با فيلمهاي قبلي ميركريمي كمي مشكل دارد. سوژه و محتوا عالي است.
مانند فيلمهاي اخير او ميتوان فقط چندين صفحه در مورد نكات ظريفي كه در فيلمنامه موجود است نوشت و در موردشان بحث كرد. ميتوان فهرستي از كوچكترين حركات بازيگران و ديالوگهاي آنها تنظيم كرد كه هر يك بار محتوايي عميقي در جريان فيلم دارند و مخاطب را وادار به تامل ميكنند و اين نكته بسيار مهمي است؛ اما به نظر ميآيد قالب كار درست از كار درنيامده است. هر فيلمي براي خود معيارهايي براي كشاندن مردم به سينما دارد. تبليغات خوب، بازيگران و كارگردان مطرح و الخ. اما <به همين سادگي> غير از اين آخري ديگر معيارها را ندارد و به همين سبب حيف است كه چنين فيلمي و چنان فيلمنامهاي هيچ تمهيدي را به كار نگرفته است تا دقايق اوليه فيلم از ركود خارج شود و انگيزهاي قوي در تماشاگر ايجاد كند تا فيلم را با ولع به تماشا بنشيند. به همين خاطر بود كه به هنگام تماشاي فيلم در فصول ابتدايي وقتي سر برگرداندم و اين طرف و آن طرف را نگاهي انداختم متوجه شدم كه عدهاي با هم پچپچ ميكنند، نفر كناري چشمانش در حال گرم شدن است و ديگري در حال اساماسبازي!
تاكيد ميكنم كه هيچ قصدي ندارم تا به همين سادگي را فيلم خستهكننده و ملالآوري توصيف كنم، برعكس فيلمنامه بسيار هوشمندانه نوشته شده است و تماشاگر باهوش كاملا درگير فيلم ميشود و فيلم را در برابر خود مانند پازلي ميبيند كه اجزايش به ظرافت تمام در كنار يكديگر چيده ميشوند. حرفم اين است كه ميشد كاري كرد تا مخاطب عام هم به سينما ميآمد و فيلم را با لذت تماشا ميكرد.
جنس روايت هم تازه، تودرتو و البته دلنشين است. داستانهاي ديگري به موازات داستان اصلي پيش ميروند كه در نهايت باعث پختهتر شدن داستان اصلي ميشوند. مردي تنها كه دنبال پختن ماكاروني است، زن حاملهاي كه از تنها سوار شدن به آسانسور هراس دارد، زني كه از همسرش جدا شده و در بوتيك كار ميكند، مادري كه نگران دختر دمبختش است، شوهري كه به دام روزمرگي افتاده است و بيتوجه به همسر و الخ. به اين ترتيب طاهره درگير هركدام از اين داستانها ميشود و ارتباطي منطقي و در نهايت نرمي و لطافت برقرار ميشود. در حقيقت اين داستانها به گونهاي نقش بسترسازي را براي پيشبرد قصه اصلي بر عهده دارند و همچنين باعث ميشود تا وجه احساسي فيلم موزون شود و نيز كمك ميكند تا شخصيت اصلي فيلم را بهتر بشناسيم.
تجربه <به همين سادگي> از آن تجربههاي سهل و ممتنعي است كه در عين سادگي تجربه چندان سادهاي براي نويسنده فيلمنامه و كارگردان آن به حساب نميآيد. پيچيدگيهاي فيلمنامه و دقت فراواني كه در كارگرداني آن كاملا مشهود است نشان ميدهد كه زحمت زيادي براي فيلم كشيده شده است. به لحاظ محتوايي اما به نظر نميرسد تجربه جديدي در حوزه فيلمسازي ميركريمي باشد و در ادامه نگرانيها و دغدغههاي هميشگي اوست. ما هنوز در انتظاريم تا يكي از آن فيلمهاي به يادماندني و خوشساخت او را روي پرده ببينيم.
